تمامي عشقم را
درجامي به فراخي زمين
تمام عشقم را
با خارها و ستاره ها
نثار تو کردم
اما تو با پاهايي کوچک ، پاشنه هايي چرکين
بر آتش آن گام نهادي
و آن را خاموش کردي
آه اي عشق سترگ ، معشقوق خرد من
در پيکارم از پاي ننشستم
در ره سپردن به سوي زندگي
به سوي صلح ، به سوي نان براي همه
لحظه اي درنگ نکردم
اما تو رادربازوانم بلند کردم
و بر بوسه هايم دوختم
و چنان در نگریستيم
که ديگر هيچ انساني در ديگري نخواهد نگريست
تو توان مرا نسنجيدي
توان زني را که براي تو
خون ، گندم و آب کنار گذاشت
تو ، اورااشتباه کردي
با پشه ي خردي که بر دامنت افتاد
گمان مبر
که چشمانم در پي تو خواهند بود
آ نگاه که در دور دست هايم
بمان ، با آنچه برايت جا گذاشتم
بگذر ، با عکس اندوه زده من در دستانت
من همچنان پيش خواهم رفت
در دل تاريکي ها جاده هاي فراخ خواهم ساخت
زمين را نرم خواهم کرد
و ستاره ها را نثار گام آن هايي خواهم کرد
که از راه مي رسند
در جاده بمان
شايد در سپيده دم
همديگر را باز يابيم
آه عشق سترگ ، معشوق من
پابلو نرودا
تازه ترین زخم دلم قصه رفتن تو
این روزا هر جا که میرم حرف شکستن تو
مث یه آینه سوت و کور شکستی و رها شدم
تبر شدم شکستمت اگر چه بی خدا شدم
حیف روزای رفته که بخاطرش خطر کنم
حیف روزای مونده که قرار بی تو سر کنم
خداکنه تموم بشه قصه ی تلخ رفتنت
بی ریای از یادم بره روزای که شکستمت
تو سهم من نبودی و به قصه هام سپردمت
ولی به عشقمون قسم که تا خدا می بردم
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،رختخواب خرید ولی خواب نه،ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه،می توان کتاب خرید ولی دانش نه،دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم .
مرا شکار شیر کن ، پیش از آنکه خرگوشی شکار من شود .
خانه ام به من گفت : از من دور مشو . زیرا گذشته ی تو در من به سر می برد .
راه به من گفت : پشت سر من بیا . زیرا من آینده ی تو هستم .
اما من به خانه و راه ، به هر دو گفتم :
نه گذشته ای دارم و نه آینده ای .
اگر اینجا به سر برم ، در پس ماندنم ، رفتنی هست .
و اگر بروم ، در پس رفتنم ، ماندنی هست .
زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند .
چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن ، از دست دهم ؟؟؟
من می دانم که رویای آنان که بر پر می خوابند ، زیباتر از رویای آنان که بر زمین می خوابند ،
نیست .
و عجیب تر آن است ، هنگامی که از اندوه شکایت کنم .
زیرا لذت خود را در آن می یابم .
جبران خلیل جبران
اگر از دوري ره ميترسي، دستهايم را که پلي روي زمان مي بندند، به تو خواهم بخشيد.
اگر از زمزمه ها، اگر از حرف کسان، اگر از سنگيني چشمي نگران ميترسي، من تو را در تن خويش محو جان خواهم کرد تا تو از من باشي. تو بيا که اگر آمدنت دير شود، يا اگر آمدنت قصه ي پوچي باشد، من تو را اي همه خوب، تا دم مرگ نخواهم بخشيد
منم تو نقش اش گم شدم اینقدر گم شدم که فقط اونو میدیدم .
ولی اون من و تو نقش ها تنها گذاشت و رفت . کاش هیچ وقت بازی کردن و بلد نبود
(این و خودم گفتم البته می دونم خیلی بد گفتم ولی حرف دلم بود)
تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سكوت لحظه هایم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد...
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان در پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و تو رفتی و هنوز سال هاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
بعضی وقتها خیلی بد می شوم، آنقدر بد میشوم که اگر مرا از ده هزار متری هم ببینی نمیتوانی لحظه ای تحملم کنی، بدی من درست مثل روشن کردن یک نخ سیگار می ماند، خوبیش اینه که یک نخ سیگار زود تمام میشود و پایدار نیست، اما اثر آن می ماند در دهان آدم، در گلوی آدم، در ریه هایمان، تلخی که بعد از هر پک زدن سیگار توی دهانت حس میکنی درست مثل بدی من میماند و بد شدنم، چه تشبیه جالبی دارم برای بد بودن خودم، و بد شدنم، می بینی حتی خودم جرأت نمیکنم صورتم را توی آیینه ببینم، از بس که بد میشوم و بد می بینم همه چیز را حتی زندگی و حتی خودم را، اما همه این بد شدنها و بد بودنها، فقط بخاطر اتفاقاتی که در طول زندگی برایم می افتد.. وقتی که سیگار تمام میشود بدی های من هم کم می شود... بدی های من درست مثل یه نخ سیگار میماند...
گاهی در قهوه ای که میخورم، تصویر تو را می بینم، که در ته فنجان قهوه به من لبخند میزنی،
وقتی که سیگار می کشم توی هر دودش، نفس های تو را جستجو می کنم،
اما این روزها هرچقدر که به ته فنجان قهوه نگاه میکنم،
نه اثری از لبخند توست و نه دودهای سیگاری، که از گلویم خارج میشود نفس های تو،
نمیدانم،
یا قهوه ها آن جذابیت قدیم را ندارند، یا دودهای سیگار بی کیفیت شدند،
یا لبخند و نفس های تو بی رمق شده است...

ندانستم که من کيستم,ولي دانستم تو کي هستي,ندانستم که عاشق کيست
ولي دانستم عشق چيست,احساس نکردم شب و روز ميگذرد ولي احساس کردم اين تويي که ميگذري,دستهايم را باز خواهم گذاشت تا تو را در اغوش بگيرم.
قلبم را خواهم بست تا هيچکس ديگري وارد ان نشود,چشمانم را خواهم بست تا تصويري به غير از تصوير تو در ان نقش نگيرد.
ندانستم زمستان کي گذشت,ندانستم بهار امد,ندانستم بهار هم دارد ميرود
فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن هارا تماشا ميکنيم,تماشا ميکنيم و براي روزهايي که رفته و بر نميگردد اشک ميريزيم ,ندانستم دستانم بهم ميرسند دانستم دستانم به تو نميرسند,بعد از همه ي ندانسته هايم دانستم که دوست داشتن تو تنها چيزي است که تا اخر عمر خواهد ماند و من دوست دار توام و
دانستم که عشقم تنها براي توست......
در بیمارستانی ، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اطاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی ، یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کردپنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند . درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت . روزها هفته ها سپری شد . تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب ، با یک دیوار بلند مواجه شد !
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است . پرستار پاسخ داد : ولی آن مرد کاملا نابینا بود !
اما ما؟؟؟؟؟؟ هر روز چه بسیار زیبایی هایی که می بینیم ولی آنها را نادیده می گیریم و چه بسیار زیبایی هایی که می بینیم و به زشتی تعبیر می کنیم. می توان چشمانی زیبابین داشت و حتی بالاتر و مهمتر از آن ذهنی زیبابین داشت و زیبایی ها را قبل از آنکه از ما گرفته شوند ببینیم و از دیدنشان لذت ببریم حتی بدون داشتن چشم.
عشقم به تو بیشتر می شه
باور کن که دیونتم
دیونه عین همیشه
فقط فقط تو پاره تنی
به حرمت اشکم قسم
بی تو میون عالمی غریبم و یه بی کسم
سکوت خستم و ببین
ببین بی تو چه کم شدم
همسایه سکوتم و تنها رفیق غم شدم
صحبت راه دور که نیست
بحث دو پای خستمه
شاکی غصه نیسم
نقل دل شکستمه
لپ کلام ای با وفا
بی چک و چونه چا کرم
واسه فدای تو شدن
من که همیشه حاضرم
دوس داشتنت مقدسه
واسه همین دوست دارم
شیرینترین عبادتی
امید روز آخرم
شیرینترین عبادتی
امید روز آخرم
تنهایی دنیای من عاشق تنهای شدم
من ُمن همیشه عاشقم ُ عاشق بودم ُ عاشق هستمُ عاشق می مونمُ عاشق می میرم
من می خونم برای اونای که هنوز سو سوی عشق ذره ای از قلبشون و نور می ده
برای اونای که هنوز هنوز هنوز
روی کتیبه قلبشون نوشته نوشته عاشقم
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
این دستها برایم معنای عشق هستند، وقتی دستهایم را کنار هم میگذارم، میتوانم خودم را ببینم، وقتی صورتم را پشت این دستها قایم می کنم، امن ترین جایی دنیا میشوند، دستهای من! تنها دستای من امن ترین پناهگاه زندگیم هستند، همین دستانی که روزی مقدس بودند، و روزی ارمغان زندگی، وقتی که دستهایم را کنار هم میگذارم میتوانم انعکاس حضورت را در لابه لای انگشتهایم حس کنم!من بايد آنقدر در اين روزها غرق شوم، آنقدر عميق شوم، آنقدر خودم را فرو ببرم، تا بتوانم دوباره سرپا بايستم، و دوباره شروع کنم، همه چيز را از نو... همه زندگي را.... حالا نميدونم چه لزومي دارد که لبهايم به خنده اي تصنعي باز شود، وقتي بغضي مداوم در گلويم هست، چه اصراري هست به فراموش کردن و ناديده گرفتن آنچه که بوده و آنقدر اهميت داشته که با گذشت زمان هم هنوز نتوانستم بعضي چيزها را براي خودم حل کنم... هيچکس نميداند پشت درهاي بسته اين اتاق، من تا صبح براي چشمهايت دعا ميکنم و اشک ميريزم، که خدا آنها را هميشه سالم نگه دارند، براي دستهايت غزل ميخوانم و براي بودنت و براي ديدنت، و براي آنچه که هستيم و نيستم و براي همه همه آنهايي که ميگويند برايمان دعا کن، دعا ميکنم، شايد خدايم، کمي فقط کمي دلش به رحم بيايد و بمن قدرت و استقامت تحمل همه ي رنجي که در زندگي دارم و ندارم را بدهد.
امیدوارم که همیشه بتونم مطالب و خوب و دوس داشتنی واستون بزارم که از خوندنش لذت ببرین.