تبليغاتX
صدایت آرامش جانم، نگاهت همسفر راهم

تمامي عشقم را

درجامي به فراخي زمين

تمام عشقم را

با خارها و ستاره ها

نثار تو کردم

اما تو با پاهايي کوچک ، پاشنه هايي چرکين

بر آتش آن گام نهادي

و آن را خاموش کردي

آه اي عشق سترگ ، معشقوق خرد من

در پيکارم از پاي ننشستم

در ره سپردن به سوي زندگي

به سوي صلح ، به سوي نان براي همه

لحظه اي درنگ نکردم

اما تو رادربازوانم بلند کردم

و بر بوسه هايم دوختم

و چنان در نگریستيم

که ديگر هيچ انساني در ديگري نخواهد نگريست

تو توان مرا نسنجيدي

توان زني را که براي تو

خون ، گندم و آب کنار گذاشت

تو ، اورااشتباه کردي

با پشه ي خردي که بر دامنت افتاد

گمان مبر

که چشمانم در پي تو خواهند بود

آ نگاه که در دور دست هايم

بمان ، با آنچه برايت جا گذاشتم

بگذر ، با عکس اندوه زده من در دستانت

من همچنان پيش خواهم رفت

در دل تاريکي ها جاده هاي فراخ خواهم ساخت

زمين را نرم خواهم کرد

و ستاره ها را نثار گام آن هايي خواهم کرد

که از راه مي رسند

در جاده بمان

شايد در سپيده دم

همديگر را باز يابيم

آه عشق سترگ ، معشوق من

پابلو نرودا

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 16:8 توسط nadi |

تازه ترین زخم دلم                                قصه رفتن تو

این روزا هر جا که میرم                          حرف شکستن تو

مث یه آینه سوت و کور                         شکستی و رها شدم

تبر شدم شکستمت                             اگر چه بی خدا شدم

حیف روزای رفته که                             بخاطرش خطر کنم

حیف روزای مونده که                           قرار بی تو سر کنم

خداکنه تموم بشه                                قصه ی تلخ رفتنت

بی ریای از یادم بره                              روزای که شکستمت

تو سهم من نبودی و                            به قصه هام سپردمت

ولی به عشقمون قسم                          که تا خدا می بردم

 

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 16:3 توسط nadi |

 

 با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،رختخواب خرید ولی خواب نه،ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه،می توان کتاب خرید ولی دانش نه،دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 12:28 توسط nadi |

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 15:10 توسط nadi |

 مرا شکار شیر کن ، پیش از آنکه خرگوشی شکار من شود .

 خانه ام به من گفت : از من دور مشو . زیرا گذشته ی تو در من به سر می برد .

 راه به من گفت : پشت سر من بیا . زیرا من آینده ی تو هستم .

 اما من به خانه و راه ، به هر دو گفتم :

 نه گذشته ای دارم و نه آینده ای .

 اگر اینجا به سر برم ، در پس ماندنم ، رفتنی هست .

 و اگر بروم ، در پس رفتنم ، ماندنی هست .

 زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند .

 چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن ، از دست دهم ؟؟؟

 من می دانم که رویای آنان که بر پر می خوابند ، زیباتر از رویای آنان که بر زمین می خوابند ،

 نیست .

 و عجیب تر آن است ، هنگامی که از اندوه شکایت کنم .

 زیرا لذت خود را در آن می یابم .

                                                                                     جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 9:11 توسط nadi |

 اگر از ظلمت ره ميترسي چلچراغ نگاهم را به تو خواهم بخشيد.
اگر از دوري ره ميترسي، دستهايم را که پلي روي زمان مي بندند، به تو خواهم بخشيد.
اگر از زمزمه ها، اگر از حرف کسان، اگر از سنگيني چشمي نگران ميترسي، من تو را در تن خويش محو جان خواهم کرد تا تو از من باشي. تو بيا که اگر آمدنت دير شود، يا اگر آمدنت قصه ي پوچي باشد، من تو را اي همه خوب، تا دم مرگ نخواهم بخشيد

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 15:26 توسط nadi |

مث یه فیلم بود یه داستان کوتاه ، بازیگر خوب با نقش های عالی

منم تو نقش اش گم شدم اینقدر گم شدم که فقط اونو میدیدم .

ولی اون من و تو نقش ها تنها گذاشت و رفت . کاش هیچ وقت بازی کردن و بلد نبود

(این و خودم گفتم البته می دونم خیلی بد گفتم ولی حرف دلم بود)

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 13:10 توسط nadi |

من هیچ نمی خواهم...

تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سكوت لحظه هایم باشد

 نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 16:7 توسط nadi |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان در پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

و تو رفتی و هنوز سال هاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت 

   

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 9:51 توسط nadi |

بعضی وقتها خیلی بد می شوم، آنقدر بد میشوم که اگر مرا از ده هزار متری هم ببینی نمیتوانی لحظه ای تحملم کنی، بدی من درست مثل روشن کردن یک نخ سیگار می ماند، خوبیش اینه که یک نخ سیگار زود تمام میشود و پایدار نیست، اما اثر آن می ماند در دهان آدم، در گلوی آدم، در ریه هایمان، تلخی که بعد از هر پک زدن سیگار توی دهانت حس میکنی درست مثل بدی من میماند و بد شدنم، چه تشبیه جالبی دارم برای بد بودن خودم، و بد شدنم، می بینی حتی خودم جرأت نمیکنم صورتم را توی آیینه ببینم، از بس که بد میشوم و بد می بینم همه چیز را حتی زندگی و حتی خودم را، اما همه این بد شدنها و بد بودنها، فقط بخاطر اتفاقاتی که در طول زندگی برایم می افتد.. وقتی که سیگار تمام میشود بدی های من هم کم می شود... بدی های من درست مثل یه نخ سیگار میماند...

گاهی در قهوه ای که میخورم، تصویر تو را می بینم، که در ته فنجان قهوه به من لبخند میزنی،
وقتی که سیگار می کشم توی هر دودش، نفس های تو را جستجو می کنم،
اما این روزها هرچقدر که به ته فنجان قهوه نگاه میکنم،
نه اثری از لبخند توست و نه دودهای سیگاری، که از گلویم خارج میشود نفس های تو،
نمیدانم،
یا قهوه ها آن جذابیت قدیم را ندارند، یا دودهای سیگار بی کیفیت شدند،
یا لبخند و نفس های تو بی رمق شده است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 11:56 توسط nadi |

مث یه رعد و برق بود اما کوچولو که فقط جرقش بهم خورد ولی اون جرقه تمام وجودمو سوزند و رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 12:16 توسط nadi |

 

ندانستم که من کيستم,ولي دانستم تو کي هستي,ندانستم که عاشق کيست
ولي دانستم عشق چيست,احساس نکردم شب و روز ميگذرد ولي احساس کردم اين تويي که ميگذري,دستهايم را باز خواهم گذاشت تا تو را در اغوش بگيرم.
قلبم را خواهم بست تا هيچکس ديگري وارد ان نشود,چشمانم را خواهم بست تا تصويري به غير از تصوير تو در ان نقش نگيرد.
ندانستم زمستان کي گذشت,ندانستم بهار امد,ندانستم بهار هم دارد ميرود
فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن هارا تماشا ميکنيم,تماشا ميکنيم و براي روزهايي که رفته و بر نميگردد اشک ميريزيم ,ندانستم دستانم بهم ميرسند دانستم دستانم به تو نميرسند,بعد از همه ي ندانسته هايم دانستم که دوست داشتن تو تنها چيزي است که تا اخر عمر خواهد ماند و من دوست دار توام و
دانستم که عشقم تنها براي توست......

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 14:0 توسط nadi |

در بیمارستانی ، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اطاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی ، یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کردپنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند . درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.            
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت . روزها هفته ها سپری شد . تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب ، با یک دیوار بلند مواجه شد            !
مرد متعجب به پرستار گفت
که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است . پرستار پاسخ داد : ولی آن مرد کاملا نابینا بود !

 

اما ما؟؟؟؟؟؟ هر روز چه بسیار زیبایی هایی که می بینیم ولی آنها را نادیده می گیریم و چه بسیار زیبایی هایی که می بینیم و به زشتی تعبیر می کنیم. می توان چشمانی زیبابین داشت و حتی بالاتر و مهمتر از آن ذهنی زیبابین داشت و زیبایی ها را قبل از آنکه از ما گرفته شوند ببینیم و از دیدنشان لذت ببریم حتی بدون داشتن چشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 13:19 توسط nadi |

هر روز که از ما میگذره

عشقم به تو بیشتر می شه

باور کن که دیونتم

دیونه عین همیشه

فقط فقط تو پاره تنی

به حرمت اشکم قسم

بی تو میون عالمی غریبم و یه بی کسم

سکوت خستم و ببین

ببین بی تو چه کم شدم

همسایه سکوتم و تنها رفیق غم شدم

صحبت راه دور که نیست

بحث دو پای خستمه

شاکی غصه نیسم

نقل دل شکستمه

لپ کلام ای با وفا

بی چک و چونه چا کرم

واسه  فدای تو شدن

من که همیشه حاضرم

دوس داشتنت مقدسه

واسه همین دوست دارم

شیرینترین عبادتی

امید روز آخرم

شیرینترین عبادتی

امید روز آخرم

+ نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 15:59 توسط nadi |

ترانه خون عشقم و عاشق عاشق شدم

تنهایی دنیای من عاشق تنهای شدم

من ُمن همیشه عاشقم ُ عاشق بودم ُ عاشق هستمُ عاشق می مونمُ عاشق می میرم

من می خونم برای اونای که هنوز سو سوی عشق ذره ای از قلبشون و نور می ده

برای اونای که هنوز هنوز هنوز

روی کتیبه قلبشون نوشته نوشته عاشقم

+ نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 15:51 توسط nadi |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

------------------------------------------------------------------------------
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

--------------------------------------------------------------------------------
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 16:19 توسط nadi |

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 8:28 توسط nadi |

این دستها برایم معنای عشق هستند، وقتی دستهایم را کنار هم میگذارم، میتوانم خودم را ببینم، وقتی صورتم را پشت این دستها قایم می کنم، امن ترین جایی دنیا میشوند، دستهای من! تنها دستای من امن ترین پناهگاه زندگیم هستند، همین دستانی که روزی مقدس بودند، و روزی ارمغان زندگی، وقتی که دستهایم را کنار هم میگذارم میتوانم انعکاس حضورت را در لابه لای انگشتهایم حس کنم!من بايد آنقدر در اين روزها غرق شوم، آنقدر عميق شوم، آنقدر خودم را فرو ببرم، تا بتوانم دوباره سرپا بايستم، و دوباره شروع کنم، همه چيز را از نو... همه زندگي را.... حالا نميدونم چه لزومي دارد که لبهايم به خنده اي تصنعي باز شود، وقتي بغضي مداوم در گلويم هست، چه اصراري هست به فراموش کردن و ناديده گرفتن آنچه که بوده و آنقدر اهميت داشته که با گذشت زمان هم هنوز نتوانستم بعضي چيزها را براي خودم حل کنم... هيچکس نميداند پشت درهاي بسته اين اتاق، من تا صبح براي چشمهايت دعا ميکنم و اشک ميريزم، که خدا آنها را هميشه سالم نگه دارند، براي دستهايت غزل ميخوانم و براي بودنت و براي ديدنت، و براي آنچه که هستيم و نيستم و براي همه همه آنهايي که ميگويند برايمان دعا کن، دعا ميکنم، شايد خدايم، کمي فقط کمي دلش به رحم بيايد و بمن قدرت و استقامت تحمل همه ي رنجي که در زندگي دارم و ندارم را بدهد.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 14:50 توسط nadi |

 یک روز کاری بسیار طولانی و خسته کننده.تمام مدت سرپا ایستادن و فرصت زیادی برای نشستن نداشتن. حس میکنم کیلومترها راه رفته ام. انگار تمام این شانزده ساعت تمام نشدنی، جز چاقوی جراحی و خون، چیز دیگه ای ندیده ام. وقتی به خودم دقیق میشم می بینم چیزی روی دلم سنگینی میکنه. چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده و آزارم میده. انگار تویی. حتما فکر توست که راحتم نمیگذاره. راستی چرا من هر وقت که خودم رو غافلگیر میکنم در حال فکر کردن به توام؟ چرا یاد نمیگیرم که خیز بلندی از روی یادهای تو بردارم و خودم رو پرت کنم به ساحلی که در اون آرامش هست؟ باید برات بنویسم که دیگه هیچ اس ام اسی از تو رو نخواهم خواند. باید برات بنویسم که همه ای میل هات رو نخوانده دیلیت خواهم کرد. باید برات بنویسم که این روزها من بیشتر از هر چیز، به یک خلا فکری احتیاج دارم. باید برات بنویسم. کمی راحت تر میشم. به اتاق کشیک میام و مینشینم سر ورقه های راپورت. مینویسم و مینویسم. تکه کاغذ زردی جلوم گذاشته میشه. روش یکی از شکلکهای خندان یاهوست. جلوم مینشینه و اوهم مشغول نوشتن میشه. نگاهش میکنم. از بالای عینک براندازم میکنه و با میمیک لبها و بدون اینکه حتی کوچکترین صدایی بکنه میگه: " smil!" .
فقط نگاهش میکنم. مینویسه و مینویسه. نمیدونم توی این لحظه دارم به چی فکر میکنم. بهش خیره شده ام. احساس درماندگی میکنم. همون حس دردناک قبلی به سراغم میاد و یادم میافته به اولین روزی که تلاش کردم این مرد لاغر اندام رو جایگرین تو بکنم. یادم میافته که از اون روز تا حالا، من با خودم جنگیده ام، نه سرسختانه، اما در هر حال هر روز با خودم در نبرد بوده ام و هر روز انگار بازنده تر از روز قبل.
با خودکار روی میز میزنه و میگه به کارت برس. ایندفعه انگار دستور میده. به ساعت اشاره میکنه. وقت رفتنه. بلند میشه. بلند میشم. توی رختکن حالا به او فکر میکنم و مثل روزهایی که هفت هشت ساله بودم، آرزو میکنم کاش میشد بعضی خاطرات رو با ته آبی پاکنهای دو رنگ پاک کرد. گریه ام میگره. عجیب دلتنگم. یاد بابا می افتم. بیرون توی ماشین منتظره. قراره این دو روز رو به تلافی یک هفته دوری از هم با هم باشیم. توی راه ساکتم و او یکریز حرف میزنه. گوش نمیدم با اینکه دلم میخواد باهاش همراه بشم. توی خونه قبل از هر کاری به سراغ کامپیوتر میرم و برات مینویسم. سعی میکنم هر چی دلم میخواد بنویسم اما نمیشه. من باز هم میبازم و بعد باران اشک و بعد دستهایی که شانه های من رو نوازش میکنه و من که صدای خودم رو از دور میشنوم که میگم متاسفم، من از چیزی متاسفم اما باز نمیدونم مخاطب این تاسف کیه: تو یا او. بعد حرف میزنم و تمام آنچه رو که مدتهاست باید میگفتم، میگم و او گوش میکنه و باز هم گوش میکنه و سکوت من با بوسه ای جواب میده و گیلاش شرابی. سبک میشم شاید از اثر حرفها شاید هم اثر شراب. هر چه هست آرامش لذت بخشیه.
چشم هام رو میبندم و به دستهایی فکر میکنم که سانت به سانت بدنم رو کاوش میکنه و لبهایی که توی گوشم زمزمه میکنه.
+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 13:34 توسط nadi |

امروز اولین روز ورود من به اینجاست و فوق العاده روز خوبیه واسه من.

 امیدوارم که همیشه بتونم مطالب و خوب و دوس داشتنی واستون بزارم که از خوندنش لذت ببرین.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 12:44 توسط nadi

تا سرا پرده نور .
تا همیشه تا دور .
به قلبم بنگر که هر تپش ان به تمنّای توست...
ولی ای کاش تپش قلبم با تپش قلبت همراه میشد...
به دستهایم نگه کن که گرمیه دستهای تو را می جوید...
به لب هایم نگاه کن که حرارت خود را به خاطره سردی گونهآیت از دست داده است. ای کاش سنگیه سیاه دلت را با گرمی نگاهم گرم می کردی...
کاش با لبخند مهربانت حرارت را به گونه هایم می بخشیدی...
کاش جرقه کم نور نگاهم را با نگاه زیبایت پر نور می ساختی...
 کاش هاله ی غم را از چهره ام پاک میکردی و مرا با اشکت جان دوباره میدادی...
کاش دوستم داشتی و امید را در نهان خانه ی وجودم می پروارندی

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 11:49 توسط nadi |